تبلیغات
خاطرات من...! - خب...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




شد آخر هفته...

فردام که عروسی داریم...

موهامو بافت نزدم!!!!میخواستم یه طرف سرمو بافت بزنم بعد پشیمون شدم گفتم ولش...

یه دو تا لباس میخوام بپوشم...یکیش دامنی یکیش یه تنیک بلند رنگشم طلایی بیده...اینو بیشتر دوس دارم

امیدوارم نیادش....اه وقتی تو مجلس باشه ادم راحت نیس...

از بس موج منفی میده هه!!!

فردا شب خیلی ها رو ملاقات خواهیم کرد...

امیر حسین. عباس.علی. صادق.شوهر مرضیه.مسعود(این جدید بیده)...دیگه کیا؟؟؟؟؟اوووووم دیگه نیدونم همینارو الان فقط میدونم....

سه تا اولیو فک کنم یه پنج شیش ساله که ندیدیمشونباید خیلی بزرگ شده باشند...

هی روزگار...

کاشکی ما ادما دست از  بچه بازی هامون بر میداشتیم...

بعد میدونی چی میشد هیچی نمیشد...هه

نمیدونم شالمو سر کنم یا اون روسری سه گوشما...

مهلوی کدوم ناز تره...؟

دست داداشمون شکسته...از بس شیطونه!!!منظورم مریم تیغی بود...هه!(دوستا مدرسه)

وای خدا تابستون چی میشه...چه قدر کار دارم...!ایشاالله به خوبی میگذره!!!امیدوارم به ارزوم برسم...

خیلی ارزو دارم خیلی...

تو همچیم ارزو دارمدرس .یه رشته ی دهن پر کن.یه شوهر با ایمان و خوشگل و مال دار.یه زندگی اروم.یه احساس رویایی نسبت به شوهرم.مال.شاسی.یه داروخونه به اسم دکتر ذاکری....وای این بزرگترین ارزومه

ارزو دارم تو دهن بعضی از ادما بزنم ادمایی که یه جورایی از خونوادم سو استفاده کردند...باید ازشون انتقام بگیرم...وگرنه اروم نمیشم...

ارزو دارم این سنگ بودنما حفظ کنم ....ولی فقط نسبت به اطرافیانم...با شوهر گرامی نخیر

ارزو دارم یکی مثل بابام برام پیدا بشه یه مرد کامل...

کسی که به فکر زندگی باشه...

وای من چه قدر با خدا کار دارم...

چند شب پیش رفتیم یه سری از وسایل جازمونو خریدیم...من که برام مهم نیس اولاش خیلی حرص مخوردم میگفت نخریدا و خوشم نمیاد و ...خلاصه خیلی بهشون غر میزدم...

ولی بعد گفتم بیخیال...

 اخه نمیدونید با چه ذوق و شوقی میرند اینارو میخرند...

یه بار با بابام تنها بودم...بعد تو بغلشم خوابیده بودم... بابام گفت تو که حالا حالا پیشمون هستی موقعه تو اگه خواستیم همه اینا رو میفروشیم یه ست دیگه میخریم!یعنی میخواست بگه خیالت تختاخرشم اسم مستعارمو گفتو یه بوسم کرد...

وقتی اون شب این حرفو بهم زد دیگه این موضوع رو برا خودم حل کردم...

ارزو دارم به ایمان حقیقی برسم...

 

خدا دوست دارم برات بندگی بکنم....

کاریم به حرف دیگران ندارم...

خدا میدونه چه قدر حسود دور و اطراف ما ریخته...ولی  قربونش برم خدا هواسش بهمون هست!!!

هی....

بچه ی معلم زبان فارسیمون حالش خیلی بده...

هرکی این مطلبو میخونه لطف کن و یه صلوات محمدی برای شواش بفرسه!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 01:47
Thank you for sharing your thoughts. I really appreciate your
efforts and I am waiting for your next write ups thanks once again.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 19:20
I am genuinely glad to read this web site posts which contains lots
of useful information, thanks for providing these kinds of data.
چهارشنبه 18 بهمن 1391 23:33
azizam b nazaram un shaleh 3gusheto bepush.ishala b hameieh un chizaie k goftio nagofti va az taheh delet mikhai bere30 .manam kheili bara bacheh khanum negaranam enshalah k khodeh khoda shafash bedeh va b khunevadash baresh garduneh.kheili az dase khodam narahatam k zud ghezavat kardamo shaiad khanumo aziat kardam.........omidvaram khode khoda az eshtebam begzareh.........Amiiiiiiiiiiiin
فرانک ذاکریسه گوشه؟اوکی گوگوری...اره اون شاد تر بیده...
مرسیییییییییییییییی قربونت برم...
وای اره مهلوی...یه جورایی منم فک میکنم خیلی زود قضاوت کردیم...
ایشاالله که شفا پیدا کنه
الهی آمین...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر