تبلیغات
خاطرات من...! - جاز...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




عصر میریم جاز برون...

تا حالا جاز نچیدم

فک کنم خیلی فاز وده

امشب که جاز برون باشه نوزدهمم میشه عروسیشون بزن کف قشنگه رو...

باید برم تو کار موهام نیدونم بافت بزنم یا نه

چه قدر چارشنبه از یه بچه ها بدم اومد...

خودشو نشون داد ایش عقده ای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
شنبه 18 شهریور 1396 17:19
Hey there! This is kind of off topic but I need some advice from an established blog.
Is it tough to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where
to start. Do you have any points or suggestions?
Thanks
سه شنبه 17 بهمن 1391 00:54
فرانک!حرف دوستت مشغولم کرده!
من دارم اینجا چی کار میکنم؟
داستان میگم؟ درد دل میکنم؟ ارتباط برقرار میکنم؟ چی کار میکنم؟
فرانک ذاکریعلی!جون ما بیخیال...
هیچی داریم باهام کپ میزنیم...
علی بیخی داداش...
حالا یه چیزی گفت...
سه شنبه 17 بهمن 1391 00:51
دختر خاله هم اومد خونه مون برای سئوال درباره مسائل حقوقی دعواهای زن وشوهری و این چاقوکشی ها که شده!
مستدل(کتاب قانون رو بهش نشون داددم) راهنمایی اش کردم.
گفتم یا برگرد سر زندگیت ویا توافقی طلاق بگیر.دنبال اینجور مسائل نباش که نتیجه تمام دعواهای کشیده شده به دادگاههایی که من میدونم وراهنماییشون کردم بعد یکی دوسال گیس وگیس کشی همین بوده!
بهش تشر هم زدم که خربزه دیروزت امروز داره لرزش رو نشون میده.هرچی پسر بود میخواستی باهاش بلاسی!
فرانک ذاکریخیلی خوبه ادم یکی مثل تو رو تو فامیل داشته باشه...
به خدا این تحصیل کرده ها تو جامعه خیلی به درد میخورند...
خوب بهش گفتی...
اره دیگه...
زمونه بید دیگه...هرکاری کنی باید بعد تاوان پس بدی....
سه شنبه 17 بهمن 1391 00:46
درباره قضاوتت سکوت میکنم!(به نشانه اعتراض)
امروز توی مدرسه یکی از بچه ها به خاطر ترسش از پدرش به خاطر تجدید شدن زودتر از همه اومده بود مدرسه و میخواست مدرسه رو آتیش بزنه وموفق شده بود چند تا صندلی و میز رو آتیش بزنه بعدشم در رفته بود.
مدرسه نسوخت ولی یه کلاس جابه جا شد به جای دیگه.
(خلاصه اش این بود)
فرانک ذاکریچه قضاوتی...؟
مرگ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این قدر از این بابا و مامانای این مدلی بدم میاد که حد نداره...
قشنگ بچه رو میکنند تو قوطی..!
سه شنبه 17 بهمن 1391 00:42
من از رفیقت عذر خواهی میکنم!
حرفش درسته گفتن و حق هم گفتن:کم گوی وگزیده گوی چون در!
فرانک ذاکرینه بابا بیخیال منظوری نداشت که...!
هان...
من که برام مهم نی بیشترم بنویسی مشکلی ندارم...
راحت باش!!!
یکشنبه 15 بهمن 1391 16:16
vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay
mashala b hoseleieh in ali agha!!!!!!
jedan coment k nemizare tumar minevise
فرانک ذاکریوااااااااااااااااااااااای هه!!!
بیخیال عوضش یکم سرگرمیم...
میخواسته یکم بحرفه خب...!
چرا سختش میگیری گوگوری من...
مهلوی فیزیک امروز مینویسی...
یکشنبه 15 بهمن 1391 01:06
1-اشتباه نوشتم که پاتختی مردونه است.پاتختی زنونه است ومردها رو راه نمیدن.
2-من قیافه ام کاملا معمولیه مشکل رفتار راحت و مهربونی کردن به دیگران و البت حرفهای مثبتیه که پشت سر من میزنن که شاید خیلی هاش درست هم نباشه.
3-این حرف شراره فکر کنم مال دو سال پیش باشه.
4-درباره فرهنگ واینا باید دقیق تر حرف زد که فکر نکنم اینجا مجالش باشه.
5-عکست رو هم که عوض کردی.آخرش من یه شکایت به کارگروه رسیدگی به جرائم رایانه ای مینویسم و میگم تورو بگیرن. هر روز میاد توی وبلاگ دلبری میکنه بعدش گرفتاریش میمونه برا امثال من بدبخت توی مدرسه وجامعه که باید این پسرای فلک زده رو جمع کنیم.
امروز با یکیشون صحبت کردم که ترامادول خورده بود و کارش رسیده بود به بیمارستان.
اوه اوه خونه خالم اینا هم رفتم که هم با فاصله چند متری از دختر خالم نشستم وهم عینک نزدم که شیطونه نره تو جلدمون.
الحمدلله جریان اینقدر وحشتناک بود که کاملا ذهنم رو مشغول کنه(البته الحمدلله برای خودم بود و واقعا خدا امثال دختر خاله ما رو نجات بده)
بدبخت نه ابرو مونده براش جلوی خانواده ونه جای سالمتو بدنش.خوب شده پسره نکشتتش با اون چاقو کشی که کرده.
فرانک ذاکریهان بله...نه اینجا قاطیه باحالم بیده...
اونم بله...نه درسته....
پس 27 باید باشی...چه خوب!!!
اره بیخیال...
اره دیگه...وا علی دلت میاد!!!جون ما چه جلب خب حقشونه...هر!
خب از بس خره چرا تو حرص میخوری داداش من!!!
قشنگ با تجهیزات کامل رفتی تو دل سر به زیری...یه متر فاصله و ...
ایشاالله....
وای مرگ من راس میگی....خاک بر سر پسره! احمق بی شعور...
ببین با یه دختر چیکار میتونند بکنندا...
ایش!!!بیشتر پسرا حرومزادند...متاسفم که اینو گفتم ولی حقیقته...
دخترا مثل خر عاشق یه پسر میشند بعد پسرم تا دید این دیگه داره میره رو صلواتی زیر همه قولاش میزنه...
یکم دیگه ازش استفاده میکنه بعد مثل یه آشغال به درد نخور میندازتش تو سطل آشغالی...بعد دختره میمونه و یه عمر سر کوفت زدند!!!!
اه...یه جو معرفت تو این وجودشون نیس...
ولی خب دخترایی هم که میرند تو این مسیرا باید انتظار این چیزارم داشته باشند...
شنبه 14 بهمن 1391 01:22
اوه اوه!چقدر نوشتم.
یعنی اگه تونباشی ها این حرفها همه باید بمونه تو دلم.
فرانک ذاکریطوری نی...فدای سرت فوقش یکم بیشتر میشینیم رو این صندلی...
توام مثل منی...منم چی بشه با یکی حرف بزنم کلا ادم ریلکسی بیدم...هه!!!
بدم هستا هی حرف نمیزنیم بعد یهو میترکیم...والا
شنبه 14 بهمن 1391 01:20
تازه بشنو از اتفاق جدید:
امروز ساعت یک ونیم بود دیدم دختر خاله ام اس داد که دیوونه شدم واز این حرفها.
باشوهرش اختلاف داره من هم چون توی مشاوره بودم وبا دکترهای روانشناس رابطه داشتم کمکش کردم که بتونه مشاوره بگیره.اون موقع جوابی که به من دادن که بهش بگم این بود که یا شوهریا خودش باید تغییر کنن ویا طلاق.
من بهش گفتم ولی از طلاق منعش کردم.
الاغ بچه تهران.از لحاظ قیافه واقعا نازه! مهربون وخونه دار(دوران سربازیم دوسال تهران میرفتم خونشون.چون مامانش میرفت سرکار هم دوتا خواهر دوقولوش رو که کوچیک بودن نگه میداشت وهم غذا درست می کردو خونه رو رفت وروب میکرد)ولی برای شوهر له له میزد.آخرشم اومد توی یکی از بخشهای شهر ما با یه پسره ازدواج کرد که من میشناختمش. نسبت به زنها هم سنتی و هم شکاک .در عین حال به خودش سختی نمیده وبا خانمها راحت.
هرچقدر ما صحبت کردیم که اینها با هم بسازن نشد که نشد.هربار که از تهران میومد اینجا خاله ام زنگ زد ومن رفتم با دختره صحبت کردم که آروم شه واز این حرفها!کار به جایی رسید که چادری شد. که زندگیشون به خیر وخوشی بگذره.
حالا امروز نه گذاشتونه برداشت میگه از هم طلاق گرفتیم.من دارم دیوونه میشم یه قرصی بگو بخورم خوب شم. من هم یه قرص آرام بخش بهش معرفی کردم.
حالا احتمالا باید قضیه طلاق ومهریه وکوفت وزهرمار رو دنبال کنم.از اون طرف محبت کردن مساوی با فکر بد کردنه.موندیم این وسط حیرون.
امروز اومدن خونه ما.کسی خبر نداره از جریان بنده هم چون محرم اسرار هستم میدونم حتی مادرم هم نمیدونه.
خدا کمکش کنه.این جامعه نسبت به زنهای مطلقه مثل گرگ میمونه.اونم یکی مثل این دخترخاله برو رو دار ما.
خود من ترس برم داشته!من که فرشته نیستم.امروز کلی اصرار که بیا خونه ما من کلا سکوت کردم وچیز دیگه گفتم.
همون موقع میگفت حتی باهم رابطه جنسی درست وحسابی نداریم واز این حرفها.الان دیگه خدا رحم کنه.
فرانک ذاکریآی ادم زرنگ...چه جریانی...
خب بذار طلاق بگیره !وقتی باهام سازگار نیستند چه معنی داره باهام زندگی کنند بابا زور که نی...خبه من نیمیخوام قاضی چیزی بشم...
از گرگم بدتر...
وای عزیزم..اره خب ادم یهو یه فکرایی به سرش میزنه درکت فوکولم...این شیطون که بیکار نمیشینه که!!!
اوه اوه رفت تو جاده خاکی....نه رحم میکنه نگران نباش گوگور مگوری...
شنبه 14 بهمن 1391 01:01
جریان شراره هم اینطور بود که من میرفتم خونه شون وبهش ریاضی یاد میدادم.ریاضیم خیلی خوب بودتوی دور دبیرستان (ولی دانشکاهم ختم شد به انسانی)القصه:
شراره شیطنت میکرد ومن هم چندان توجه نداشتم وساده از کنارش رد میشدم.
کم کم دیدم رفتار ونگاهش یه جوری شده.تا اینکه آخرش راحت بهم گفت بیا دوست بشیم.
من رو میگی قفل کردم.گفتم من مثل یه دختر کوچولو بهت نگاه میکنم خانم عزیز .
شما 9سال از من کوچیکتری.این حرفها چیه میزنی.16 و25 ساله بودیم فکر کنم.
همون شد دیگه نرفتم خونشون ومادرش هرچقدر گفت که چرا نمیای میگفتم من که نیستم شراره هم دیگه خودش میتونه از پس ریاضی بربیاد وبه جاهای خوبی رسیده.
الان که عموم میگه بیا خونه ما و با دخترم درباره رشته تحصیلی واین چیزها حرف بزن میگم باشه ولی میترسم برم این دخترعموهم همونطوری بشه.لامصب توی مهمونی ول کن نبودکه.
تقصیر خودمه.رفتارم مناسب اینجا نیست.
فرانک ذاکرینه علی این عکستو بفرست واجب شد بینم چه شلکی بیدی...چرا این قدر دخترا مردما سکته میدی...؟
25 این جریان مال کی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از من میشنوی جایی نرو...این یکی دیگه گناه داره بیخیال بگو من نیستم...هه!!!
خب معلومه که نباید رفتار تهرانیتو برا هم شهریا خودت بری...دانشگاه تهران مدرک گرفتی دیگه؟؟؟منبع شعور و منطق و فرهنگ...
نباید سطح تهران و با سطح سکونت خودت مقایسه کنی که...
معلومه قاط میزنند...
حالا برا اصفهانیا بری نه...طوری نی!!!یه جورایی دیگه عادت کردند...
حالا من نمیگم محل زندگی شما سطحش خیلی پایین ها...ولی خب باید قبول کرد که در برابر شهرهای دیگه واقعا عقب ترند...من خودم مردمان شمالو خیلی دوست دارم میدونی خیلی ساده و بی ریا هستند...
ولی هنوز به اون رشد فرهنگی نرسیدند!!!همون فرهنگ.تیپ. شهرسازی...خیلی عقب ترند...
همین طور ما اصفهانیا...ما هم یه چیزاییمون از تهرانیا عقب تره...مام نباید خودمونو با اونا مقایسه کنیم

ولی اره داداش رفتارتو عوض کن!!!نمیگم رفتار تو اشتباه بیده ها ولی یکم سطحش بالاس...
وقتی با فامیلاتی مثل خودشون باش وقتی با چهارتا استاد میگردی مثل خودشون باش...
شنبه 14 بهمن 1391 00:51
موندم از اینکه آدم هاچقدر میتونن در ظاهر همه چیز رو حفظ کنن ونشون بدن که هیچ خبری نیست ولی ممکنه توی ذهنشون خیلی خبرها باشه.
توی مجلس که نشسته بودم خیلی هواسم جمع بود نگام به یکی از دختر عمه هام نیفته.حالا بشنو دلیلش رو:
چند سال پیش بود دختر عمه ام اومد و کلی سئوال که دانشگاه رو چی کار کنم ومن هم تا میشد راحت ومفصل جوابش رو دادم. چند روز بعد اومد ویه کادو برام آورد منم خیلی راحت گرفتم وتشکر کردم که بله به خاطر کمکی که کردم خواسته تشکر کنه.
زنگ زد که کادو رو باز کردین گفتم نه! گفت خب بازش کنید وبه کسی هم نگید براتون کادو خریدم.منم با تعجب گفتم باشه.
بازش کردم و دیدم یه خودکار نسبتا گرون قیمته.
اس دادم وتشکر کردم وگفتم کاری که من کردم ارزش این همه تشکر رو نداشت. چندتا اس داد و من هم دیگه ادامه ندادم.
بعدا به یکی دیگه از عمه هام گفته بود که با من صحبت کنه که بله هم من علی رو دوست دارم وهم علی من رو.من کلی تعجب کردم وقتی شنیدم.به عمه گفتم ازش بپرس چرا چنین فکری کردی؟ گفته بود آخه خیلی تحویل گرفت و محبت کرد.
به عمه ام گفتم بگه اشتباه فکر کرده.
دلیل اینکه من اونطوری رفتار کردم برای این بود که من مدتها بود توی شهرستان نبودم وتفاوت رفتار با دخترها توی شهرستان یادم رفته بود. همین.
حالا ما توی مجلس نشستیم واین خاطرات داره از جلوی ذهنمون میگذره در حالی که دیگران هیچ اطلاعی از ذهن ما ندارن دارن لبخند ما رو میبینن.
فرانک ذاکریبه به....
همیشه همین طور بیده...
فک کردی فقط تو این جوری بودی اون شب همشون هواساشون جای دیگه ای بوده...
چه دختر هوایی بوده...
عیلی یه چیزی بگم نه نمیگی...؟
یه عکس از خودت برام میفرسی بینم چه شلکی بیدی ؟
که این قدر دارند برات خودکشی میکنند از همه طرف...
شنبه 14 بهمن 1391 00:39
جاز برون یعنی چی؟
همون پاتختیه ما میشه؟اینجاکه پاتختی مردونه است.
حنا بندون رو هم اینجا همراه با شب عروسی انجام میدن.
یادم قبلنا هر دوتاشون مراسم جداگونه داشت.
با اون تعریفی که از خودنون کردیو گفتی بابا ایمان مامان قیافه وماهم پول:هر وقت سه تاییتون به توافق رسیدین دیگه کار تمومه.بهترین همونه.
از این که "شراره" بره با پسر عمه ام ازدواج کنه ناراحت نمیشم فقط تعجب کردم. شراره بچه رشت و فاز بالاست وپسر عمه ام بچه روستایی و راننده.
فرانک ذاکریبذا برات بگم اکوری...
قبل از عروسی جاز عروس و میچینند( آدم عروسا)...بعد آدم دامادا میاند چیدن و سلیقه ی آدم عروسا رو میبینند...
بعد آدمای داماد یه شامم برا زحمت جازی که ادم عروسا کشیدند (بیشتر برا تشکر) میدند....بعد شامم مجلس حنا بندون میگیرند و یه عالمه میرقصند...مجلسشم مردونه زنونه قاطیه...
بعد یه چند هفته بعد عروسی میگیرند بعد پا تختی...

دقیقا...زدی تو خال علی...ولی اگه پیدا بشه...
ایشاالله میشه....خدا کنه جفتمون خوشبخت بشیم...هه!هم تو به مراد دلت برسی هم من...حالا من که کسی و ندارم ولی امیدوارم بعد به یه ادم خوب برسم...

وای وای وای...هرکاری میتونی بکن علی...نذار این وصلت سر بگیره...خودشونو که هیچ بابا و ماماناشونم بدبخت میکنن...هیچی پسر عمت میشه داماد سر خونه شراره هم باید کاسه دستش بگیره زخم زبون از فامیلای خودش جمع کنه....
ازدواج دو تا طبقه که از هم خیلی فاصله دارند محض غلطه...
جمعه 13 بهمن 1391 02:22
امروز بعد مدتهای مدیدی که عموم میخواست دعوتمون کنه توی خونه جدیدشون دعوت داشت.
تقریبا همه فامیل پدری بودن.
وقتی شروع کردم به سلام وعلیک تا تموم شد روبوسی و این حرفها فکر کنم ده دقیقه طول کشید.
سنگین ورنگین رفتم و روی زمین نشستم و هر چقدر اصرار کردن برم روی مبل بشینم گفتم همین پایین راحتم.
اونجا هم توی دید بودم و هم خودم دخترای فامیل رو میدیدم.انصافا دوتاشون هم با کمالات ادبی دارن وهم کمالات ظاهری.یعنی فقط لازم یه کم راه بدم.
امروز گفتن پسر عمه ام به یکی از اونها علاقه مند شده اول تعجب کردم ولی توی مهمونی هم رفتارهای پسر عمه ام وهم دختره تابلو بود.قبلا یه رابطه کوچیکی با هم داشتیم دیدم با اینکه با پسر عمه هست نگاهش دنبال منم هست.از همون اول تصمیم گرفتم مراقب خودم ونگاهام باشم وخدارو شکر موفق شدم.
بده فرانک! اینا چون شنیدن درسم تموم شده ودارم میرم دانشگاه برای تدریس جور دیگه ای دلبری میکنن.
ولی حیفه دختره است که بره زیر دست پسرعمه ما!
فرانک ذاکریبه عمو جان...ما که یه عمو داریم نداشتیم بهتر بود!!!به مبارکشون باشه!!!
بله...
ده دقیقه مگه چند نفر بودند...هه!!!بابا منم دیشب همین طور شد به یه مردا تو مجلس دست داد دیگه مجبور شد تا اخر مجلسو بره! هر...
رو زمین راحتی علی؟من که اصلا نیتونم...خوبه بی ریا بیدی...
هه!زرنگ...به به پس خوشملند...
نه بذا مامانا اونا اول بیاند جلو بعد تو برو جلو....اگه تو تنها اول بری دختره خیلی برات ناز میذاره...
اونا خواستار باشند پایه تر بیده...هر!!!
تابلو وای...پ فایده نداره
موفق باشی!!!!این الان چه ربطی داشت...
واقعا...وووووی من تا حالا تو این موقعیتا نبودم!!!پری یه جورایی بوده ها ولی من اصلا
بابا ایول دمت گرم...خب هرکس دیگه ایم بود همین کارو میکرد...نمیذارند که مفت از دستشون بره...ولی به پا سوتی ندی یهو!!!
اگه قسمت نباشه نمیره خیالت تخت...
وای علی دیروز مام جاز برون داشتیم...این قدر منو پری و نگاه میکردند...مثه اینا که برا ادم نقشه داشته بیدنا...
بعد برا حنا بندون رفتیم تو حیاط نشستیم یعنی تو مجلس مردا...بعد یه پسرم اونجا بود خیلی کرم میریخت بعد نبودند(خونوادشونو میگم)خودش قدش بلند بود قیافشم خوب بود مامانم خیلی دوسش داشت وای این مامانی من که فقط تو قیافس هوچی دیگه رو نمیبینه بابامم که فقط تو ایمان مام که فقط تو پول...
من کلا تو کار این چیزا نیستم هه خوشم نمیاد...یه جورایی بیذوق بیدم...!
برا شام خواهرش اومد کنار من نشست معلوم بود میخواست اطلاعات کسب کنه...به من گفت چندمی چه رشته ای میخونه خواهرتون چی میخونه....
وای این قدرم پسره کرم میریخت...بابامم دیده بودشون میگفت بد نیستند...انگار باباش رئیس یه شرکته نمیدونم یا سردار...یکی از ایناس...!بابام گفت بیرون که بودیم خود پسره با مگان اومد...
ولی جات خالی دیروز خیلی خوش گذشت...
تا حالا صد تا خواستار برامون اومده برا من که نه برا پری...همشونم خوب بودند ولی بابام میگه نخیر...
بیشتریشونم مال فامیل مامانمم...
وضعا تووووووووووپ قیافا داغوووووووووووووون به خدا...
شانسو داری...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر