تبلیغات
خاطرات من...! - کفش..!
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




دیشب خیلی خوش گذشت در  حد مرگ خندیدیم

بذا از اول بگماز مدرسه که اومدم صاف اومدم پا نت بعد صاف رفتم پا آینهبرا همون تیریپ کردن...

بعد دیگه ساعت پنج و شیش عصر راه افتادیم برا انقلاب مثه همیشه انقلاب ترافیک بود...

اول که رفتیم تو پاساژ سیتی!  به اون صورت مغازه کفشی نداره همش یا مانتو داره یا شلوار...

 تو اینا همه مغازه یه کفشی بود که اتفاقا این کفشارو داشت...

اصلا نمیدونستم چه قیمتیه؟؟؟همین جور رفتیم تو یه سوال کردیم قیمتش خوب بود ولی سایز منو نداشت...

وای سایز کفشاش از 41به بالا بود

از سیتی اومدیم بیرون رفتیم اون ور خیابون میخواسیم بریم سپه که یهو با یه کفش فروشی برخورد کردیم همه مدلی داشت! این مدلم داشت

هیچی اقا رفتیم تو گفیتم این کفشو برا ما بیارید رفت اورد و ما نیز پوشیدیم وای این قدر پایه شدم که نگو قشنگ عین رپرا شدم عاشق این جور تیپام

وای پوشیدم تا یه قدم راه رفتم از پام در اومدگفت بده یه دو تا کفی برات بندازم تا کیپ پات بشه کفیارو گذاشت خوب شد وای وقتی نداشت خیلی جک بود

 هرکی میومد تو مغازه پسر بود!همشونم این کفشارو میپوشیدند

و ما نیز بین این ها دخی بودیم

وای یه جک بازی داشتیم سر حساب کردن...

قبل این که پری بره حساب کنه اومده پیشه من میگه پولاتا بده من یه هشت نه تومن داشتم گرفت ازم بعد یه بیستمنم از کارتش گرفت بعد به پسره گفت خدا بده برکت

گفت نه وا جا نداره و ....

اما خداییش قیمتی که داشت میگفت نسبت به جاهای دیگه خوب بود

اقا ما یه هزاری گذاشتیم گفت نه دوباره یه هزاری دیگه گذاشتیم گفت نه وای پسره خندش گرفته بود گفت حالا مثه این پیرزنا هی هزاری هزاری بذارین بینم درس میشه...

جکی بود. پسر خوش اخلاقی بود...وای فائزه یه هزاری در اورد محکم گذاشت رو میز گفت این دیگه اخرش همچین محکم گذاشت که پولا رو میز نزدیک بود بریزه رو زمین ینی سوتی بودا

دیگه این صحنه رو که دید گفت باشه مبارکتون باشه وای این پریم دسش انداخته بود حسابی...

خلاصه کفش ها را نیز خریدیم و رفتیم برا شهدا وای کل راهو پیاره رفتیم ینی سه تا منگل

رسیدیم به شهدا مامی زنگیده میگه "شوما کوجایند پنج رفتین الان هشت شبه چرا پ نمیایند سه تا دختر تنا کجا رفتین"قشنگ همین مدل گفت البته با صدای بلند بله...

گفتم شهدا وای اینو که گفتم دوباره "شهدا اخه رفتین واسه چی همین حالا یه اتوبوس سوار شین برگردین خونه نه شب شد"

وای این مامی چلمون کردخب مادرس دیگه چه کنیم

رفتیم همون نزدیکیا یه اب هویچ بستنی خوردیمو برگشتیم...ای تازه رسیده بودیم به شهدا وا نشد که بریم برگشتیم....

وای داشتیم میومدیم این ور خیابون منو پری رد شدیم بعد فازولی اروم جلو یه ماشینیه رد شد اقا این ماشینیه هی داشت سرعتشو اروم تر میکرد حالا صافم اومد تو ایستگاه وایساد اتوبوسیه تا دید ماشین هس گاز و گرفت و رفت ما رو میگی صد تا فحش به ماشینیه دادیم حالا نگو بدبختا خاموش کرده بودن وای این قدر صحنش جلبناک بود که نگو...بدون اونا چه قدر به فازولی فحش دادن

یه چند دقه بعدش اتوبوس اومد تا انقلاب و باش رفتیم بعد پیاده شدیم اومدیم این ور فلکه پل بزرگمهر و سوار شدیم....

وای اینو بگمباید دم بلوار ابوالحسنی پیاده میشدیم اقا یکم دیر بلند شدیم هواس که نداریم....رفتم زنگ و زدم اقا چنان ترمزی زد که نزدیک بود تصادف بشه...

حالا هممونم وایساده بودیم من که میله رو گرفته بودم نتونستم شدت ترمزو کنترل کنم قشنگ با سرعت دو تا قدم رفتم جلو دیگه کارا خدا میله رو گرفتم که اگه نگرفته بودم صاف رفته بودم باغ رضوان... فائزه که دو تا ملیه جلوشو گرفت پریم که فک کنم رفت تو صندلی! اره پری؟

 زیاد صحنه رو درست ندیدیم اخه داشتم از خنده سکته میکردم...

قشنگ عین سه تا تخم مرغ پهن اتوبوس شدیم...وای حالا این فازولیم میگفت اقا نگه دار...میخواسم بگم چیوووووووووووووووووووو حیف که خندم گرفته بود نمیدونسم حرف بزنم

حالا مگه وایمیساد میگفت حالا میبرمتون ایستگاه بعدی که دیگه یاد بگیرید قبل ایستگاه زنگ بزنید حالا پریم میگفت باشه ببخشید حالا وایسید من هم همچنان داشتم میخندیدم....وای تا پیاده شدیم فازولی گفت شما حق ندارید با مشتری هاتون این طوری صحبت کنید وای یعنی تا اینو گفت من یکی که سکته خنده بودم اون دو تام نیز سکته خنده رو زدن

هیچی تا نصف بلوار و رفتیم بعد زنداییم اومد دنبالمون ونیز رفتیم برا خونه...

ولی خیلی خوب بود کلی حال کردیم....

ددی نیز با کفشا حال کرده بود از تیپش خوشش اومده بود...

خستگی این هفته از تنم در اومد والا

اما وای این مشتری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 آبان 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
یکشنبه 20 فروردین 1396 14:03
Hello are using Wordpress for your blog platform? I'm new
to the blog world but I'm trying to get started and set up my
own. Do you require any html coding expertise to make
your own blog? Any help would be really appreciated!
شنبه 13 آبان 1391 20:53
pas kojaieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee?nisi delam barat tangide
fek konam dari khar mizania muchul muchuli
شنبه 13 آبان 1391 02:46
نوشته ات رو هم خوندم!
چرا چندتا دختر به هم که میرسین شروع میکنید به چیزهای الکی خندیدن!
البته شما (خانمها)حق دارید هر زمان وبه هر چیزی وبا هر صدایی بخندید!
فرانک ذاکریخوب کردی خوندی هه...
حالمون این جوری بیده...
بله بله ایول خوشم اومد...
شنبه 13 آبان 1391 02:44
سلام!
عیدت مبارک!
باز تهران بودم.
رفتم نمایشکاه مطبوعات!
جشنواره انار!
حرم سیدالکریم!
یه چیزهایی توی خونه مشکوکه!مامان هی میگه ایشالا با خانمت فلان جا بری .واز اینحرفها!
فعلا که مشغول پایان نامه ام.
فرانک ذاکریسیلوم...
عید شما هم مبارک باشه...
آهان...
بله چه قدر من اینجا ها رو میشناسم...
واقعا...علی دارم یه بوهایی احساس میکنم!!!

وای از پایان نامه خیلی خوشم ویاد باحال بیده!!
جمعه 12 آبان 1391 12:16
واااااااااااااااااااااااای فری خیلی باحال تعریف کرده بودی
ایول
فرانک ذاکریووووووووووووووووووی قابلی نداشت ابجی
پنجشنبه 11 آبان 1391 12:04
مقسی.حالا میرم عكسای نانازتو میبینم راسی دیشبو تو وبم نوشتم اگه میخوای برو بخون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر