تبلیغات
خاطرات من...! - خوبی...؟اره بد نیستم...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




هه

این هفته بد نبود...

امتی فیزیکو دوباره گند زدم ..نه خوب دادما ولی گند زدم بله نیدونم چند میشم..

وای یا امام هشتم!!!این هفته که داره میاد بدبختم! هر روزش امتی دارم اول هفته شیمی دارم بعد عربی بعد دینی بعد زبان بعد دوباره شیمی بعد هندسه!

 ای خدا منو بکش...

وای حالا تازه شنبم فیزیکا رو میاره هرررررررررررر

خب بگذریم...

وای خداچی این هفته به کل تو کار معراج و محراب بودم...عزیزمبرگشتم به عشقای دو سال پیشم! الهی... هنوزم دوسشون دارم نخ سوزن معراجو بله..

هان راسی اینو بگم: چارشنبه اون هفته اگه خدا بخواهد میرویم کوه صفه! البته اگه مثه هفته قبل سرکاری نباشه...

این ورزشم دیگه داره شورشو در میاره ها الان قاطی میکنما... مهارتایی که باید بدیم خیلی سخته! ایش...دبیرمونم از این گند اخلاقا اه...اصن نمیشه باهاش حرف بزنی

قشنگ نمره ورزش امسال و تک میشم... شک نکن..

اخه میگه بیس تا بارفیکس! پنجاه تا دراز نشست چهل تا ضربه با دیوار همون والیبال منظورم بود

نمیدونم اگه توپ از دستتون افتاد از اول حساب میکنم اگه چی شد چیکار میکنم از این معلما نیسم که با تحقیق نمره اضافه کنم اوووووووووووووووو اصلا گند اه...

...هی!!!

بگذریم...

وای این قدر اتوبوس امسال باحال شده که نگو!از دست شما پسرا...تا میتونند تو راه مسخره بازی در میارن صلوات میفرستن تکبیر میگن جک میگن اصلا یه عالمی دارن برا خودشون!ایول به اینا میگن زندگی...والا

بگو تو راه با کی برمیگردم خانوم فیزیک گرامی...!قشنگ تا مهر باهام میاد!!!نیس خیلی ازش خوشم میاد

بگذریم...

نیدونم چه حکمتی داره ولی هرسال  من با دوقلو ها دوس میشم...

بچه ها امسال و بیشتر دوس دارم...

دلم برا زری تنگیده قشنگ یه ساله ندیدمش...عشخ من بیده!!! هشت نه سال باهم بودیم از دوس جون جونیاولی دیگه بقیه راهو از  هم جدا شدیم...هی!!

تو راه یه دوسا ابتداییمو میبینم همش باهم دعوا داشتیم حالا که هم دیگه رو میبینیم فقط بهم دیگه میخندیم.... عجب روزگاری!

عاشق چارشنبه ها بیدم خیلی فاز باحالیه...

وایش این دندونم خالی شده حالم نرم برم دندون پزشکی پرش کنم

خدا رو شکر دیگه خواب بد ندیدم...

شیمی امسال خیلی پایه شده هه

این هفته خیلی زود گذشت...

امشب باید حتمی برم برقصم...

مخم یه نفسی بکشه بابا...

خدایا شکرت..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:18
Because the admin of this website is working, no hesitation very rapidly it will be well-known, due
to its feature contents.
دوشنبه 28 فروردین 1396 18:06
Have you ever thought about writing an ebook or guest authoring on other sites?

I have a blog based upon on the same ideas you discuss and would
really like to have you share some stories/information. I know my readers would value your work.
If you're even remotely interested, feel free to send me an email.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:37
I used to be able to find good advice from your content.
شنبه 19 فروردین 1396 19:06
Why users still use to read news papers when in this technological globe all is
presented on net?
یکشنبه 7 آبان 1391 01:37
پیاده شدم وبه سمت بالای سراشیبی توی خیابون ولی عصر پیاده راه افتادم .ساختمون های سر به فلک کشید ودرختهای دو طرف خیابون وجوی آب که آب توش به سمت پایین در حال حرکته با مردمی که هم جهت با آب میان پایین.رفتم تا رسیدم به ساختمون هلال احمروبیمارستان سوانح وسوختگی و تقاطع نیایش. بیمارستان قلب شهید رجایی شروع شد که نشون دهنده رسیدن به اول پارک ملته واین خط باریک پارک کنار بیمارستان رو ادامه دادم تا رسیدم به محوطه باز پارک.
این ها که گفتم تقریبا کار هر روزه من توی زمان سربازی بود ولی تکرار این مسیر من رو خسته نمیکنه. انگار نه انگار صدها بار این راه رو رفتم واومدم.هردفعه یه چیز تازه ای هست هردفعه انگار یه چیز تغییر کرده. داشتم توی خلسه خودم لذت میبردم که بارون گرفت.بدبخت این دختر پسرایی که با هم اومده بودن بیرون .هم بزمشون بهم خورد وهم صحنه های عشقولانه در آوردن کت و گذاشتنش روی دوش دخترها همه طرف دیده میشد.
هم من بیکارم وهم تو که این نوشته رو دنبال میکنی!
فرانک ذاکریاینارو بیخیال نکته مطلب میدونی چی بود...
این بود که تو رفتی سربازی...واسه خودت مردی شدی بقیه رو بیخی...!اخه میدونی چرا این نکته بود چون فقط همین یه کلمه رو از کل متن فمیدم به جون تو...!

والا به خدا...
یکشنبه 7 آبان 1391 01:29
ممنون بابت ترجمه اصطلاح!
نمیدونم چرا از خیابون گردی توی تهران خوشم میاد!یه جور تجربه وشناخت دنیای عجیب وغریبه برام.
رفتم کتابخونه ملی(وقت شد میگم چه جور جائیه)هوس گردم برم پارک ملت.متروی حقانی پیاده شدم.چسبیده به خروجی مترو یه باغ موزه درست کردن به نام دفاع مقدس.توی یه دره رو که قبلا کلی خاک وخول بود درختکاری و سرسبزی درست کردن.یه طرف این دره رو همسطح زمین خیابون زدن وروی آسفالتها چندتا وسیله جنگی مثل توپ وتانک وموشک گذاشتن. واقعا فکر نمیکردم این ماهواره برهای سیمرغ و سفیر اینقدر بزرگ باشن.وقتی میری کنارشون احساس کوچک بودن تمام وجودت رو میگیره.مات ومبهوت موشکها شدم وراه افتادم به سمت بزرگراه حقانی.از پل عابر پیاده گذشتم وروی پل به موسسه مطبوعاتی اطلاعات با اون ساختمون بزرگ نگاه کردم وتوی ذهنم گذشت که این تو چه خبره و...از پل که اومدم پایین سوار پراید شدم و بزرگراه پر از ماشین رو به سمت ونک گرفتیم ورفتیم بالا.موسسه چاپ سمت و چهار راه جهان کودک ورد کردیم ورسیدیم میدون ونک.
فرانک ذاکریخواهش اکوری...
بله الان من کاملا متوجه شدم...
میگفتی!!!
شنبه 6 آبان 1391 00:54
فرانک:این اصطلاح نخ وسوزن یعنی چی؟
ما ازش استفاده نمیکنیم ومعنی اش هم برام واضح نیست.
فرانک ذاکریعلی:یعنی مخصوصا...افتاد گوگوری؟
از خود در بیاری بیده...
شنبه 6 آبان 1391 00:52
جاهای جالب رفتم ایشالا برات میگم.
فرانک ذاکریهستیم در خدمتتون...هه!!!
شنبه 6 آبان 1391 00:50
سلام!
اومدم!
تهران بودم!دانشگاه.
چقدر دغدغه های تو با دغدغه های دوره دبیرستان من یکیه!
راستی یه نکته!دلیل اینکه پسرها باحال میشن حضور بانوان گرامی است والا در حالت عادی پسرها خیلی محترمانه مثل خودتون افسرده اند.حالا من باید بگم:از دست شما دخترها!همیشه پای یه زن درمیونه!
فرانک ذاکریسلام ملکم...
خوش اومدی صفا اوردی...
اهان بله..
ایول..جون من؟؟؟...
بله بله اینو خوب اومدی اکوری..!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر