تبلیغات
خاطرات من...! - تموم شد...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




خب بالاخره رنگ نرده هامون تموم شد...

هی خدا...

صب زیاد حال نداشتم...اخه شبش خواب خیلی مزخرفی دیده بودم!!!خیلی بد بود تا ظر تو فکرش بودم...

پریم حال نداشت..

 رفتم سراغ دفم...

هر نتی رو که حفظ بودم میزدم یه ریتمی شده بودا فقط داشتم به صدای دفم گوش میکردم فقط حلقه ریز میزدم عاشق صداشم...

خیلی خوب بود سرحالم کرد...

بعد اومدم تو آلاچیق نشسم! بابامم کنارم بود داشت جوجه ها رو سیخ میکرد بهش گفتم چرا ما این قدر خود خور بیدیم...؟گفت همه همین طورن...

گفت ادم فقط میتونه با ساز و معنویات از جلد خودش بیرون بیاد...

راس میگه...

خیلی خوبه ادم یه هنریو بلد باشه...کسی بهت توجه نکنه خودت که لذتشو میبری..!نه؟

دوست دارم تو دف استاد بشم...خیلی کیف میده!!!

 حالا تابستون که اومد جبران فوکولم

بریم سراغ عکسا ...

 

خب این از نرده ها

 کباب پزمون

 

آلاچیق

سقف ماشین

و در آخر  tablet گرامی...دیروز خریدیم خیلی باحاله

 

حالا سال دیگه باید یه حوضم بخریم...

و دیگر خلاص





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 مهر 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:27
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you writing this
write-up and also the rest of the website is extremely good.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 17:26
I'm impressed, I have to admit. Rarely do I encounter a blog that's both educative and amusing, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The issue is something not enough people are speaking intelligently about.
Now i'm very happy I came across this in my search for something
relating to this.
یکشنبه 30 مهر 1391 01:14
ای خداااااااااااااااا!
امروز بازهم مریم با مادرش اومده بود خونه ما !فقط یه سلام زورکی و اومدم بالا.حس بدیه که مهمون خونتون باشه ولی تو نری پیششون.من از این کار بسیار بدم میاد ولی خودم همین کار روکردم ونرفتم پیش مهمونها!
خوبه که اونم زورکی جواب میده.
شاهین هم سروکله اش پیدا شده وباز تو محله میپلکه.
توی عروسی چند نفر نیومده بودن.دامادش علی.اون دختره بچه که از خودم رنجونده بودمش.
تنها کسی که موقع ورود به تالار دوست نداشتم باهاش سلام کنم مادر این دخترهوخودش بود که خوشبختانه خودش نیومده بود ومادرش توی اون شلوغی نتونست نزدیک شه وفقط با پدر ش روبوسی کردم.
این روزها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که این جریان باعث شد چه چیزهایی رو از دست بدم.
حوصله توضیح دادن رو ندارم!
فرانک ذاکریاره واقعا...
ای خداااااااااا درکت فوکولم!!!
اهان بله خودم گرفتم...
بیخی اکشالی نره...
شنبه 29 مهر 1391 00:31
چرا من هرچی میگردم نمیتونم بفهمم از چی خوشم میاد؟
امروز معین از نمایشگاه یه کتاب اموزش کاریکاتور گرفت.توی ماشین نگاش کردو گفت من توی زندگیم اشتباهات بزرگی کردم یکیش اینه که نقاشی رو دنبال نکردم.بعد یه خورده سکوت کرد وسرش رو انداخت پایین و دوباره آورد بالا وادامه داد:البته علتش رو میدونم سرکوفت زدن خانواده وتشویق نکردنشون.
تعجب کردم چون هم پدر هم مادرش فرهنگی هستن.بالاخره دیگه!
خوبه که بابات باهات حرف میزنه و مشوقته این چیزیه که خیلیها ازش محرومن.
حیاطتتون از اون جاهاییه که آدم هوس میکنه اوقات خودش رو توش بگذرونه.
تب لت هم مبارکتون باشه.
فرانک ذاکریدقیقا عین منی...!بضی وقتا پری بم میگه تو اصلا از چی خوشت میاد هه جالبیم نه...
تکلیفمون روشن نبید...والا!
وای از نقاشی زیاد خوشم نمیاد تو راهنمایی سر این زنگ ابغوره میگرفتم...نقاشیم مزخرف بود هه...
اره خوبه ما محروم نبیدیم...
به قول خیلی ها با صفا بیده...!!!
مرشی اکوری جونم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر