تبلیغات
خاطرات من...! - عالی بود...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




بازم یه شب خوب و عالی...

حال و هوای دیشب و دوست داشتم

میشه گفت با دفی که زدم این حس و پیدا کردم...! وقتی زدم یاد چند سال پیش افتادم...که میرفتم کلاس با چه ترس و اضطرابی...همش قبل کلاس دعا میخوندم که نتا رو اشتباه نزنم....

دیشب هی یاد حرفای استادم می افتادم با این که بعضی وقتا اشکمو در میوورد ولی دستش درد نکنه!!

 واقعا با اون دادهایی که سرم زد منو ساخت

دوست دارم بازم ادامش بدم امسال که به کل نرفتم سال دیگه باید برم فک کنم منو نشناسه دیگه هه...

همیشه بهم میگفت تو جمع نزن! خوشش نمیومد میگفت اخه اینا که هواسشون به زدن تو نیست که یا دارن میوه میخورن یا دارن به گوشیشون ور میرن... میگفت تو جمع نزن !بعضی وقتا نصیحتای جالبی میکرد

وای خدا !یاد اولین جلسم که می افتم فقط میشینم میخندم اخه خیلی کوچولو بودم یه ده یازده سالم بود

 هیکلمم خیلی ظریف بود!! طوری که اصن نمیتونستم دف و تو دستم نگه دارم

منم که زیاد تو این محیطا تجربه نداشتم که روز اول که همش داشت بدنم ویبره میرفت! هرچیم که میگفت فقط مثه منگلا نگاش میکردم

وای چپ زدنم!!! این نت برام خیلی سخت بود پدرم در اومد تا یاد گرفتم

یه بارم سرم داد زد اون روز خیلی بد بود!اخه اعصابشو ریختم بهم! همه نتا رو داشتم اشتباه میزدم...

از اون روز تصمیم گرفتم طوری تمرین کنم که دیگه سرم داد نزنه! بعد که یه چند ماه گذشت تو یه جلسا بهم گفت تو بهتر از همه شاگردای دختری که دارم میزنی

از اون روز به بعد هروقت منو میدید میگفت به سلام استاد خوبی؟؟

یه جلسه بود خیلی با زدنم حال کردم! یکی از شگرداش نشسته بود که بزنه!میشه گفت هم سطح من بود نتی رو که میخواست بزنه من حفظ بودم

 بعد نمیتونست بزنه بعدیشم من بودم این نت و با هم خیلی کار کرده بودیم بم گفت همین نت و خودت تنایی بزن

خیلیم بود میخواستی بزنی یه هفت دقه ای طول میکشید تا زدم به شاگرده گفت از این یاد بگیر نصف سن تو رو داره ببین چه طوری میزنه یاد گیر

بعد کم کم اوردم تو جلسای گروهی! من کوچیک ترینشون بودم!

ولی یه شاگردایی ام داشتا دو تا مرد تو گروهمون بودن خیلی قشنگ میزدن با همم هی ریز میرفتن اصن فقط میخواستی وایسی و نگاشون کنی....

خیلی استاد خوبی بود

تابستون امسال که تموم شد ولی سال دیگه از تیر باید برم سراغش!

ولی خلاصه خوب دورانی بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:02
I'm no longer certain where you are getting your info, but good topic.
I needs to spend a while studying more or figuring out more.
Thanks for great info I was on the lookout for
this information for my mission.
دوشنبه 1 خرداد 1396 20:40
Yesterday, while I was at work, my cousin stole my apple
ipad and tested to see if it can survive a twenty five foot drop, just so she can be a youtube sensation. My
apple ipad is now broken and she has 83 views. I know this is
totally off topic but I had to share it with someone!
جمعه 24 شهریور 1391 11:54
خواندَندیم ...
آره روزای جالبناکی بود ! کمی تا قسمتی خطرناک
ولی در کل خوب بوده !
یادش گرامی
فرانک ذاکریشالا همون جور میموند...
اره یادش گرامی هه...
پنجشنبه 23 شهریور 1391 14:27
رمز پیلیز
فرانک ذاکریاهان بله...
سه شنبه 21 شهریور 1391 19:32
جونم درد و دل ...
اره !
دوران خیلی خوبی بود
یادش بخیر
فرانک ذاکریتک تک روزاشو دوس دارم...
بچگی ذوق بیخیالی...
عالی بود...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر