تبلیغات
خاطرات من...! - شبای قدر...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




این شبا رو خیلی دوست دارم...

شبایی که با خانوادت فرآن میخونی. قرآن بالا سرت میذاری و از ته دل گریه میکنی و دعا میکنی...

دعا! چی بگم خدا...

یا علی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
شنبه 14 مرداد 1396 06:42
Hello! I know this is kinda off topic but I was wondering if you knew
where I could get a captcha plugin for my comment form? I'm using the same blog platform as yours and I'm having difficulty finding
one? Thanks a lot!
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:04
Please let me know if you're looking for a article author
for your weblog. You have some really great articles and I feel I would be a good asset.

If you ever want to take some of the load off, I'd love to write some content for your
blog in exchange for a link back to mine. Please send me an email if interested.

Many thanks!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 15:49
Hello I am so glad I found your blog page, I really found you by error,
while I was looking on Yahoo for something else, Nonetheless I am here now and would just like to say thanks for a tremendous post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design),
I don’t have time to read through it all at the minute but I have bookmarked it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read
much more, Please do keep up the excellent jo.
جمعه 20 مرداد 1391 10:41
شب بیستم ماه رمضون رو نخوابیده بودم.روزشم که از ساعت 8 تا یک رفته بودم اونجا که گفتم.از ساعت یک تا 5 بعدازظهرهم بایکی از دوستام بیرون بودم.
ساعت پنج ونیم یا 6 بود خوابیدم.دیگه از بیخوابی داشتم میمردم.بیشتر از اون روزه داشت اذیتم میکرد.
شبش خونه داییم اینا دعوت بودیم ولی دیدم نمیتونم برم .راستش بیشتر نمیخواستم برم.چون طهورا (همون دختر کوچیکه ای که طردش کرده بودم )به اضافه مریم هم اونجا بودن.
راستی ایندفعه که خونه خاله اینا مریم رو دیدم کمتر اذیت شدم.خدا رو شکر.
بالاخره خوابیدم وقتی پاشدم ساعت ده بود کسی خونه نبود مثل قحطی زده ها بدون هیچ دست وصورت شستنی حمله بردم به غذای نذری که آورده بودن.
همون جوری وسط کار دوتا لیوان آب خوردم.باز مثل مرده ها افتادم توی رختخواب.ساعت یک پا شدم رفتم مسجد محل برا قرآن به سر.
دعاتون کردم!
چرا اینها رو نوشتم نمیدونم.
فرانک ذاکریمرسی به خاطر دعا اکوری جونم...
چرا نداره دیگه...!!!!
جمعه 20 مرداد 1391 10:33
اوه! اوه! دیروز رفتم یه جای خفن.
اصلا نپرس که نمیشه بگم.
یه سری برگه مرگه دادن برا مطالعه که یکشنبه باید امتحان بدم.
گفتن به خونه هم نگیم کجا رفته بودیم.
این پدرخانم آینده ما رو به کجا معرفی کرده ها!
کلا ده نفر بودیم.من توشون بچه حساب میشدم.
حالا این ماه رمضونی کی حال داره جزوه بخونه.
فرانک ذاکریاوه اوه بله...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 14:00
وای این آهنگ سامی یوسف خیلی قشنگه
نوشته بود این آهنگو مخصوص ماه رمضان خونده ...
کلا همه آهنگاش قشنگه !

فری چی واسم دعا کن ! نگو نمیدونم چی بگما ... دعا کن
فرانک ذاکریا واقعا چه جلب...
اره هروقت اهنگشو گوش میدم خود به خود بغضم میگیره!!!

دعا!!!باشه این دفعه تو رو مخصوص دعا میکنم..!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر