تبلیغات
خاطرات من...! - خداجون شکرت....
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرانک ذاکری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
div>

جاوا اسكریپت

Love Icons

خاطرات من...!
شاد باش و همیشه بخند ! خدا با ماست




اینم از امشب..

 مامانجونم امشب افطاری داد!!! دسشم درد نکنه

خوف بود خوش گذشت

امشب به کل همش قرآن خوندیم بله...

ولی حال کردیم...

بابا دمه این ورزشکارامون گرم امسال دیگه ترکوندنا

فردا دیگه روزه میگیرمحیفس دارم این روزامو میخورم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : فرانک ذاکری
نظرات ()
چهارشنبه 3 خرداد 1396 19:48
It's wonderful that you are getting ideas from this post as well as from our argument made
at this time.
جمعه 20 مرداد 1391 10:27
اینکه نباید بگم حرف درستیه!
اما اگه خاله بازی در بیاره چی؟
بعضی سئوالات هست که مکنه ازم پرسیده بشه که جوابش فقط همین داستانه.اصلا دوست ندارم پنهان کاری کنم یا دروغ بگم.
حال نه به باره نه به دار.بی خیالش.
به قول دوستان:چو فردا شود فکر فردا کنیم.
فرانک ذاکریاره بیخیالی وحرف دوستات بهترین کاره...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 00:34
قال مناسبتی جالبیه.
فرانک ذاکریاره گفتم قالب قبلیم رنگ و ابش زشته برا این روزا زدم تو کار مشکی...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 00:33
امروز شاهین دعوت کرده بود که بریم خونه شون!هم به معین گفته بود وهم داداش کوچیکم رو دیده بود واصرار کرده بود علی هم بیاد. اما خداوکیلی من روم نمیشه برم.در دیزی بازه حیا گربه کجاست.
امروز خاله ام افطاری دعوت کرده بود به معین گفتم به شاهین بگه چرا نرفتم خونشون ورفتم خونه خاله اینا.خب بالاخره مریم هم اونجاست دیگه.ولی انتخاب بین بد وبدتر این بود که مریم رو ببینم.
فعلا که زیاد حالم بد نیست.
فرانک ذاکریجونم ضرب والمثل...
هان که این طور
پنجشنبه 19 مرداد 1391 00:25
خب حتما خوبم دیگه!
تواضع رو داری؟
بدونی سر مریم چه کسایی رو رد کردم.
فقط نمیدونم جریان مریم رو باید به همسر اینده ( )بگم یا نه.
فرانک ذاکریاهان بله..
نه علی نری بگیا...
از ما گفتن بود!!!!والا
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:24
بدونی چند بار حرف ازدواج رو پیش کشیدن توی اون اتاق.این پدر خانم عزیز هم با یه نگاه خاصی به ما نگاه میکرد وچشم تو چشم میشدیم البته بنده به خودم گفتم نباید کم بیارم که تا حالا تونستم انجام بدم.
تازه بیرون هم که اومدم یکی از کسایی که اومده بود که قبلا معلمم بوده بهم گفت فکر کردم فلانی زنگ زده بود که درباره تو ازم سئوال کنه.بنده خودم رو به خنگی زده گفتم مگه جریان چیه.گفت جریان دخترش وشما دیگه .باز هم انگار نه انگار کفتم آخه این بابای ما چرا اینجوریه بدون هماهنگی میره به مردم میگه نمیگه ما همش چشم تو چشم این مرده میشیم وطرف میگه این چقدر بی حیاست که انگار نه انگار پیغام فرستاده ومثل روزهای عادی رفتار میکنه.معلمم هم گفت راست میگی کاش پدرت بهت میگفت واز این حرفها گفتم من این دختره رو ندیدم که بابا.گفت اره میدونم بابات گفته داریم مقدماترو فراهم میکنیم که بتونید همدیگر رو ببینید.مارو داری !بالاخره حرف رو کشوند به اینکه یه دختر دیگه هم هست که مناسب توئه که اونم داره پزشکی میخونه واز این حرفها .گفتم مگه این خانم داره پزشکی میخونه.گفت آره.سریع گفتم بابا پزشکی که طولانیه وهمش نیست وباید بره دانشگاه.کلا طاقچه بالا زدم. .خداییش خوب کلاس گذاشتما.
ولی جدی میگم نمیدونم چرا کل جریان برام یه شوخیه انگار.
فرانک ذاکریبابا کلاس ایول...
چیزا خوبیم به تورت میخوره ها جونم...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:24
امروز رفته بودم پیش پدر خانم آینده. اوه اوه گند هم زدم پیشش.
جریان از این قرار بود که دیدم یکی زنگ زد به موبایل گوشی رو که برداشتم .سریع شناختم .پدر خانم آینده و مسئول گزینش اداره بود.خودم رو به نشناختن زدم .گفت بیا اداره.با سرو پارفتم.یعنی اول کارهای بانکیم رو انجام دادم بعد یه کم با دوستان گشتیم بعد رفتم اداره پیش ایشون بالاخره نباید بگم که قند تو دلم داره آب میشه.
برای یه کار اداری چند نفر رو خبر کرده بود که یه کم خفنه وبه همین دلیل نمیتونم بگم.به هرحال اونا داشتن اوضاع کشور رو تحلیل میکردن که فلان جوره وبسار جوره و تحریم وسوریه وهاشمی و...من کاملا سکوت اما لعنت به این دهان که همش بی موقع باز میشه.موقع رفتن پدر خانم آینده گفتن پس ان شائالله شما بعد ماه رمضون نرو تهران تا این کار انجام بشه .ما هم خواستیم حرفی زده باشیم گفتیم.حالا کو تا اون موقع .شاید تا اون موقع حکومت عوض شد.
طرف رو داری یه دفعه هنگ کرد.رنگش عوض شد گفت :حرفهای خطرناک میزنی. ما رو داری گفتم عجب چیزی گفتیما.خوب گفتم نباید خودم رو ببازم وسریع رفع ورجوعش کردم که شما ها که پیرهای ما هستین نباید از این حرفهای نا امید کنند بزنین کشور اوضاعش اونقدر بد هم نیست.
بالاخره بعد از کلی رد وبدل شدن حرف خلاص شدیم....
فرانک ذاکریوای چه جلب..
این جور جاها خیلی مواظب باش...
یه حرف اشتب بزنی رفتی اون دنیا!!!
برا اینا مثه اب خوردن میمونه...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 02:07
به به روزه خور هم که هستی!
اینجا تازه مراسم های شب احیا از ساعت 12 به بعد تازه شروع میشه.
هرکی از خونه میومد حرف از ورزشکارامون میزد.
فرانک ذاکریامروزم میخوام بخورم دیگه انگار کشش نرم...
اره مثه دیشب ما....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر